تبليغاتX
سرزمین عشق کربلا

سرزمین عشق کربلا

سلام.... من سید آرمان عابد هستم و طبق شجره نامه معتبر پسر سی و دوم امام زین العابدین هستم!!!

تعجب نکنید.....منظورم اینه که امام سجاد(ع) جد سی و یکم منه و من میشم پسر سی و دوم ایشون....

21 سالمه و دانشجوی عمرانم و الان ترم شش هستم.

حدود ده ساله که مداح هستم و برا امام حسین(ع) میخونم و هرچی دارم از اهل بیت (ع) دارم.

تو تابستون سال ۸۴ رفتم مکه که اونم داستان جالبی داره که بعدا براتون تعریف میکنم.

داستان کربلا رفتن من رو تو ادامه ی مطلب بخونید........................



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 1:53 توسط حاج سید آرمان عابد| |

نوشته ی زیر شجره نامه ی منه که توسط خیلی از علمای نسب شناس مثل آیت الله مرعشی نجفی

مورد تایید قرار گرفته:

سید آرمان ابن سیدقاسم ابن سید احمد ابن سید سلطانعلی ابن 

 سید یوسف(مشهور به سید آقا کوچک) ابن سیدعبدالله ابن

سیدصالح ابن سیدیوسف ابن سید ابالحسن ابن سیدمرتضی ابن

سیداسماعیل ابن سید ابراهیم ابن سید موسی ابن سید عبداللطیف ابن

سید مرتضی ابن سید شرف الدین علی ابن سید فخرالدین حسن ابن

سید علا الدین مرتضی ابن سید فخرالدین حسن ابن

سیدجمال الدین محمد ابن سید حسن ابن سید ابی زید ابن

سید علی ابن سید ابی زید ابن سید علی کیاکی ابن سیدعبدالله ابن

سید علی ابن سید ابراهیم ابن سید اسماعیل المنقدی ابن

سید جعفر صحصح ابن سید عبدالله ابن سید حسین الاصغر ابن

امام ابی محمد سجاد علی(امام زین العابدین) ابن امام حسین (ع) ابن

امیرالمومنین امام علی(ع)


نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 5:14 توسط حاج سید آرمان عابد| |

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:37 توسط حاج سید آرمان عابد| |

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟حقیقت ساده لوح گول خورد و پذیرفت.آن دو با هم به کنار ساحل رفتند و حقیقت لباسهایش را درآورد.دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.از آنروز همیشه حقیقت عریان و زشت است اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان میشود.....


نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:39 توسط حاج سید آرمان عابد| |

چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.

آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.

جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…

آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!

آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…

حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…


زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.

زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.

دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

***

حاج مرشد!

جانم آقا سید؟

آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…

سید انگار فکرش جای دیگری است…

حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:

حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟

سبحان الله…

سید مکثی می‌کند.

بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.

زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استغفرالله می‌گوید.

- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می‌افتد.

حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…

زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

سید؛ ولی مشتری بود!

پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است…

تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…

سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…

انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…

***

چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.

زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…

آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است…سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه ۴۰ تهران ـ یکی تعریف می‌کرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،به اندازه‌ی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.

زار زار گریه می‌کردند و سرشان را می‌کوبیدند به تابوت…


نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:26 توسط حاج سید آرمان عابد| |

امسال تو عید رفته بودم مشهد اردهال...کربلای ایران......

یه داستان اونجا به چشمم خورد که برام جالب بود!!!

مثل اینکه یه شاعری به اسم ناجی یه شعری در مدح امام علی (ع) میگه و اونو با این بیت تموم میکنه:

ناجی اگر معامله ی حشر با علی ست/از من شنو هرآنچه که خواهی گناه کن

شبش امیرالمومنین رو تو خواب میبینه که آقا بهش میگه:

ناجی اگر معامله ی حشر با علی ست/شرم از رخ علی کن و کمتر گناه کن

خیلی درس ها میشه از این داستان واقعی گرفت.....


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:22 توسط حاج سید آرمان عابد| |

کوچه خالی ز رفت و آمد شد...

چادر مادرم به دستم بود...

که در آن کوچه راه ما سد شد....

روضه هایم روضه های یک کوچه ست...

کوچه ای سرد...کوچه ای تاریک....

بین این کوچه ها خدا نکند که زنی...........


نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:3 توسط حاج سید آرمان عابد| |

نقل است که عبدالله در حرم بود. یک سال از حج فارغ شده بود. ساعتی در خواب شد. به خواب دید که دو فرشته از آسمان فرود آمدند. یکی از دیگری پرسید: امسال چند خلق آمده اند؟
یکی گفت: ششصد هزار. گفت: حج چند کس قبول کردند؟
گفت: از آن هیچکس قبول نکردند.
عبدالله گفت: چون این بشنیدم اضطرابی در من پدید آمد. این همه خلایق که از اطراف و اکناف جهان با چندین رنج و تعصب من کل فج عمیق از راههای دور آمده و بیابانها قطع کرده، این همه ضایع گردد؟
پس آن فرشته گفت: در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نیامده است اما حج او قبول است و همه را بدو بخشیدند، و این جمله در کار او کردند.
چون این بشنید م از خواب درآمدم، و گفتم: به دمشق باید شد و آن شخص را زیارت باید کرد. پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم. شخصی بیرون آمد. گفتم: نام تو چیست؟
گفت: علی بن موفق.
گفتم: مرا با تو سخنی است.
گفت: بگوی.
گفتم: تو چه کار کنی؟
گفت: پاره دوزی می‌کنم.
پس: آن واقعه با او. بگفتم: گفت نام تو چیست؟
گفتم: عبدالله مبارک.
نعره ای بزد و بیفتاد و از هوش شد. چون بهوش آمد گفتم: مرا از کار خود خبر ده.
گفت: سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد و پنجاه درم جمع کردم. امسال قصد حج کردم تا بروم. روزی سرپوشیده ای که در خانه است حامله بود، مگر. از همسایه بوی طعامی می‌آمد. مرا گفت: برو و پاره ای بیار از آن طعام. من رفتم. به در خانه همسایه. آن حال خبر دادم. همسایه گریستن گرفت و گفت: بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند. امروز خری مرده دیدم. بار از وی جدا کردم و طعام ساختم، بر شما حلال نباشد، چون این بشنیدم آتش در جان من افتاد. آن سیصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم. گفتم: نفقه اطفال کن که حج ما این است.
عبدالله گفت: صدق الملک فی الرویا و صدق الملك فی الحکم و القضا.


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 13:42 توسط حاج سید آرمان عابد| |

ماه من غصه چرا؟؟
آسمان را بنگر، که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد…
یا زمینی را که،
دلش از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید!
و در آغاز بهار،
دشتی از یاس سپید،
زیر پاهایمان ریخت
تا بگوید که هنوز،
پر امنیت احساس خداست…
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز،
آرزویم همه خوشبختی توست…
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخن‌ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:22 توسط حاج سید آرمان عابد| |

وقتی دوستی با دشمنان امیرالمومنین بصیرت میشود ، وقتی ولایت امیرالمومنین موضوع کوچکی میشود ، وقتی گریه کردن با صدای بلند برای سید الشهدا منع میشود ، وقتی حذف نام امیرالمومنین از اذان را بصیرت میدانند وکسی که معترض است بی بصیرت شمرده میشود ، وقتی از اتحادی صحبت میشود که محورش افرادی به غیر امیرالمومنین هستند
دلم برای غربت آقایم امیرالمومنین تنگ میشود وتازه میفهمم که چرا با چاه سخن میگفت ،امیرالمومنین علی هم در زمان خود غریب بود هم در زمان ما واما در زمان ما بیشتر ...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:16 توسط حاج سید آرمان عابد| |

با سلام خدمت دوستان خوبم

با توجه به کار یکی از دوستای خوبمون که زحمت کشید و برای مدت چند ساعتی وبلاگم رو هک کرد متاسفانه پیوند های وبلاگم همگی حذف شدند.

لذا کلیه عزیزانی که قبلا با وبلاگ سرزمین عشق کربلا تبادل لینک داشتن برام پیغام بذارن یا تو قسمت نظرات همین پست اطلاع بدن تا دوباره لینکشون کنم.

باتشکر


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 0:54 توسط حاج سید آرمان عابد| |

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:
((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))
او پاسخ داد:((بله))
 خدمتکار پرسید:....

((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))

ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))

خدمتکار گفت:

((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا اداره کند؟))

به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند

به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است

به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...


نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 20:53 توسط حاج سید آرمان عابد| |

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. 
بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.


نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 20:49 توسط حاج سید آرمان عابد| |

بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی.

امید آنکه کهنه رفته باشد به نیکویی و این نو آید به شادی.

دوستای خوبم پیشاپیش سال 1391 رو به همتون تبریک میگم.امیدوارم سال خوبی داشته باشید.


نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 15:1 توسط حاج سید آرمان عابد| |

خوش به حال سال نود که ماه دوازدهم خود را هم دید و عمرش رو به اتمام است...

ترس دارم که عمرم تمام شود و ماه دوازدهم خود را نبینم....

اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 22:24 توسط حاج سید آرمان عابد| |

سلام............

امام حسین بازم لطف کرده و منو طلبیده....

دارم میرم به سرزمین عشقم....کربلا...........

حلالم کنید.................


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:51 توسط حاج سید آرمان عابد| |

مثل آن مسجد بین راهی تنهایم… هر کس هم که می آید مسافر است می شکند ….. .هم نمازش را، هم دلم را … و می رود …


نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 23:39 توسط حاج سید آرمان عابد| |

این ِ تکـّہ تکـّہ

بوریـا شـد بهـر
ات جان.....!


اصلاً تو بگـو
یک دل اگـر چقدر شود می گوییـم شـده است!!!!؟


مغـزم
اعصابـم
قلبـم
روحـم
روانـم
تک تک ِ جوارج این تن
تنگ و است...
بیمـار ِ ِ تـوأم جان ...
دلـم
از نوع ِ و و تـو می خواهد...
دلـم
بودن و هرولـہ و درجـا مُـردن در چنین جمعی را می خواهـد.....


دلـــم می خواهـد... . . .


ارباب ح س ی ن (علیه السلام)


آخ کـہ چـقـــــــــــــــدر این بـہ تـو می آید ...!


نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 23:32 توسط حاج سید آرمان عابد| |

سوال: چگونه بر افكار شيطاني خود پيروز شويم؟

پاسخ: در روايات ما آمده است: براي انجام هر كار «بسم اللّه الرحمن الرحيم» بگوييد. (وسائل الشيعه، ج 7، ص 170)؛ يعني كاري كه قصد انجام آن را داريد، بايد به گونه اي باشد كه در مدخل ورودي آن بتوان گفت: «خدايا به نام تو». به اين ترتيب، ما هيچ كاري را بدون مطالعه، تفكر و عاقبت سنجي انجام نمي‏دهيم؛ و علاوه بر اين، كارهايي را انجام مي‏دهيم كه بتوانيم در ابتداي آن بگوييم: «خدايا با نام تو آغاز مي‏كنم». چنين كاري يا واجب است يا مستحب. حرام و مكروه را نمي‏توان با نام خدا انجام داد. با اين تمهيد شيطان همواره در اسارت ماست.


نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 23:58 توسط حاج سید آرمان عابد| |

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟


نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 14:11 توسط حاج سید آرمان عابد| |

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .  دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند.


نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 3:41 توسط حاج سید آرمان عابد| |

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد!
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟!

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!


نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 15:57 توسط حاج سید آرمان عابد| |

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 2:24 توسط حاج سید آرمان عابد| |

سلام مادر
از سازمان آمار نفوس و مسکن مزاحم میشم
شما چند نفرید؟
مادر سرش را پایین می اندازد و سکوت می کند...
مادر:نمیشه خونه ی ما بمونه برای فردا؟شاید پسرم برگرده....
(سلامتی تمام مادران رزمندگان مفقودالاثر صلوات)


نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 20:1 توسط حاج سید آرمان عابد| |

گهگاهی با خود می گویم:
فرض کن حضرت مهدی به تو ظاهر گردد
ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی؟
باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟
خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟
لقمه ات درخور او هست که نزدش ببری؟‍
پول بی شبهه وسالم زهمه داراییت داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟
حاضری گوشی همراه تو را چک بکند با چنین شرط که در حافظه دستی نبری؟
واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران می توان گفت تو را شیعه ی اثنی عشری؟......


نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 19:40 توسط حاج سید آرمان عابد| |

از حضرت آیت‌الله بهجت پرسیدند، چه کنیم که گرفتاری هایمان برطرف شود و حاجاتمان روا گردد، ایشان فرمودند «پدر و مادرتان را خوشنود کنید و اگر زنده نیستند، برای آنها صدقه بدهید؛ چون مردگان زنده هستند و ما توانایی دیدن آنها را نداریم».


نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 16:52 توسط حاج سید آرمان عابد| |

حواسم بهت هست كه دلواپسی   ميدونم شبام صاف و پرنور نيست

بزار با همين حس نگاهت كنم      خدا شاهده چشم من شور نيست

من وموجها هرروز سيلی زدن     شكستم ولی صخره بار اومدم

كنارم نبودی ببينی چطور      با اين بی كسی ها كنار اومدم

نميگم كه منت بزارم سرت     نميگم كه من از همه بهترم

فقط كاش بدونی كه ازدست رفت      فقط كاش بفهمی چی اومد سرم

تو يك روز پريدی تو مه گم شدی          ولی انتظارت هنوز با منه
 
به اين قصه خوشبين تر از سابقم      تو يك روز ميای قلب من روشنه....

اللهم عجل لولیک الفرج


نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 5:35 توسط حاج سید آرمان عابد| |

روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن:


خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین
بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار
بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعانمودید؟فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟

کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خوشکسالی ...

انبارهای اذوقه وغلات می سازیم

دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟

ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم

گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟

پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم

و همینگونه سوال کردندوبه همین ترتیب جواب شنیدند...


تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!

وکوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند :
من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم...که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است.


نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 19:15 توسط حاج سید آرمان عابد| |

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 17:13 توسط حاج سید آرمان عابد| |

صل الله علیک یا اباعبدلله الحسین

درست 2ماهه که قسمت نشده بیام حرمت....2ماهه که مث دیوونه ها دنبال گمشده م میگردم....

2ماهه که حسرت نشستن تو بین الحرمینت تو دلم مونده....حسرت قتلگاه...حسرت تل زینبیه....

حسرت قتلگاه...حسرت میدون قاضریه....حسرت میدون مشک...حسرت کف العباس.....

حسرت حرم قشنگت...

آقا جان...دیگه کم کم زیارت حرمت داره رویای شب هام میشه...خسته شدم بس که عکس های حرمت رو رو در و دیوار اتاقم دیدم....خسته شدم بس که به انتظار نشستم تا بازم برام دعوت نامه بفرستی و بگی بیا...

کاری از دستم برنمیاد جز اینکه بازم التماست کنم تا منو بازم به سرزمین عشقت راه بدی....

بازم میگم دوست دارم...میگم عاشقتم...میگم بدون تو میمیرم...میگم اگه ولم کنی از دست میرم....

آقا جان فراموشم نکن...سید آرمانت منتظره تا دوباره دعوتش کنی....

میگن قراره بعد ماه رمضون بیام...اما آقاجون چطوری تا اون موقع دووم بیارم....

غریب ارباب....منو دریاب


نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 20:43 توسط حاج سید آرمان عابد| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin